همون لحظه که گزارشگر شبکه بی بی سی رفته پکن و داره غذاهای چینی رو امتحان می کنه منم دارم با دوست جون تلفنی حرف می زنم.مرد چینی سرخوش سوسکها ی درشت سیاه را به سیخ کشیده و به ردیف چیده روی میز جلوی دستش.توی یه ظرف دیگه هم پر عقرب های عصبیه که مردک اونا رو می ندازه توی یه قابلمه پر از روغن داغ و بعد کبابشون می کنه.من همچنان دارم با تلفن حرف می زنم.داریم راجع به سکس حرف می زنیم(قبل از ازدواج که اسمای مختلفی داره اینجا). توی کله اش پر سواله.توی کله ام پر سواله.می گه اگه قبل از ازدواج هم دختری سکس داشته باشه یا با کسی دوست بوده باید از شوهرش پنهان کنه.هر کی هم که قبول نداره نمی تونه درک کنه چون جای دخترا نیست.مرد گزارشگر حالا با خوشحالی یه سیخ از عقربهای جزغاله رو که حالا دیگه تکون نمی خورن و رنگشون قهوه ای تیره شده و دمهای نوک تیزشون هر کدوم توی یه جهتی خشک شده رو می گیره دستش و انگار که کار کار همیشه اش باشه آروم یکی از عقربها رو می خوره و میگه مزه شون بد نیست.من فقط نگاه می کنم و به حرفای دوستم گوش می دم.چند دقیقه بعد گزارشگر که همچنان سرخوشه سر از یه رستوران چینی درمیاره.داره همراه بقیه آشپزی می کنه.غذای پر طرفدارشونم گوشت خوک شناوره.سرآشپز میگه این پرطرفدارترین غدای ماست.گوشت خوک رو که پختن یه ملاقه آب نمی دونم چی چی بهش اضافه می کنن و می ذارن یه جای سرد.بعد غذا اماده است.شبیه به کرم کارامل می مونه که تپه خاکی کوچیک روش سبز شده باشه.ما همچنان داریم حرف می زنیم.مامان از جلو رد می شه و بهم نوچ نوچ می کنه.یعنی تو چقدر حرف می زنی.نمی دونه داریم یکی از مسایل بغرنج نسل بیچارمون رو حل می کنیم!آخر حرفها به این نتیجه می رسیم که چون بافت جامعه ما اینطوریه دخترها باید مخفی کنن.مگه همسرشون خیلی خاص باشه که گذشته زنش براش مهم نباشه.(البته از این مردها هم پیدا شده!)گوشی رو که قطع می کنم به شباهت گوشت خوک خوردن و عقرب خوردن با سکس توی جامعه خودمون می افتم.چون از اول به اینها با دید یه چیز کثیف و بد نگاه کردیم به نظرمون مزخرف و کثیف و آشغال میان.شاید مقایسه بدی کردم وجه شبه کثیف و بد بودن سکس نیست.وجه شبه توی ذهن من غیر قابل قبول بودنه. هر دوش توی جامعه ما مثل همن.شاید اگه ما هم از اول با این چیزها بزرگ شده بودیم و توی فرهنگمون بود انقدر باهاش کلنجار نمی رفتیم.
مامان بابا و دوستاش بیرون توی سالن دارن گریه می کنن بی صدا.براش دسته گل آوردن اما گلها رو کجا بذارن؟جا که نیست.پس گذاشتنش کف سالن کنار صندلی ها کسی حوصله نداره.
مثلا دارم درس می خونم.با مداد شکلهای بی معنی می کشم گوشه کتاب و می نویسم " کما". یاد خونه اش می افتم.که الان سوت و کوره.تلفنش هی زنگ می خوره و اون نیست که گوشی رو برداره و با لبخند جواب بده:" سلام خوشگل" . نگاهم توی خونه اش می چرخه.دفش که زده بود بالای تلویزیون.مبلهای یه دست سفیدش , قورباغه سبزی که شاگرداش بهش داداه بودند و اون همیشه لم داده به مبل بود و هر کی میشست اونجا ورش می داشت و توی مشتش فشارش می داد.کتابهاش و عکسی که ازش انداخته بودند توی یه کافه توی هند..موهای خرمایی تابدارش که تا روشی شونه اش می رسید و نگاه عسلی مهربونش به دوربین و لبخند آرومش و لباسی که یادم نمیاد چه رنگی بود.ردیفف صندلی های چوبی پایه بلند و مرد هندی سیاهی که داشت مشتری ها را راه می انداخت و سکوت توی عکس.اینا یادم میاد و صداش که مدام توی مخم چکش می زنه که بیشتر بیا پیشم.من بیشتر نرفتم پیشش.یعنی من اصلن نرفتم پیشش.درس و دانشگاه و کار و یه مشت درگیریها.نمی دونم به هوش میاد یا نه اما این روزها همه اش مامانم رو دلداری می دم با یه مشت جمله های بی سر و ته . هی یاد فیلم talk to her می افتم.دختر زیبای توی اون فیلم هم بالاخره چشماشو باز کرد.بالاخره.تو هم چشماتو باز مکنی.
هیشکی خونه نیست.روی مبل داخل هال لم دادم و دارم مرصادالعباد می خونم. دم دمای غروبه.تنهام.مثل همیشه.می خونم که : "تا اکنون که به پر و بال خویش می پریدی پروانه ای دیوانه بودی,اکنون که به پر و بال ما می پریدی, یکدانه ای یگانه شدی.اکنون از مایی , نه ای بیگانه,بل که همه مایی, از میان برگیر بهانه.هم دری هم دردانه.هم جانی هم جانانه....."
شناور می شم توی خونه.به این کلمه ها فکر می کنم.به پروانه دیوانه.به این حرفت که گفتی داری عارف می شی.به اینکه سکس منو به کجا کشوند؟به کتابهای عارفانه.مثنوی و مرصادالعباد و اسرارالتوحید و کلی چیزی های دیگه که نخوندم هنوز و کارهایی که نکردم هنوز و نیشخندی که توی این حرفت بود:" داری عارف می شی" و سکسی که وجود داره.وجود داشته و من هی پسش زدم...
یه شب که مهمونی بودیم زنگ زدی به گوشیم. حرف زدیم و حرف زدیم.تب تند انتخابات بود .رفتم توی یکی از اتاقها. اتاق مال بچشون بود. یه تخت گذاشته بودن کنار دیوار و قاب عکسهای روی دیوار و دری که باز می شد به تراس و کوچه.همینطور که حرف می زدی و گوش می دادم آروم نشستم روی تخت.پشتمو تکیه دادم به دیوار و پاهامو بغل کردم.به حرف هات گوش دادم و لحن کلمه ها که از دهنت بیرون میومد .به سرزندگی کلمه هات.و موهام رو که از روسریم بیرون اومده بودم هی دور انگشتام پیچوندم پیچوندم پیچوندم.آخر حرفات,( یادت نمیاد نه.) گفتی به اندازه تمام قلبم دوستت دارم. کلمه " تمام" رو با تمام وجودت گفتی.
چند ماه گذشته.دوباره همون جا که اونبار بهم زنگ زدی دعوتیم.حوصله ندارم.کلی حرف زدیم.شوهای بی سر و ته نگاه کردیم .اما ته دلم یه جوریه. پا میشم میام تو اتاق بچه.به دری نگاه می کنم که همچنان در رو به تراسه و تخت کنار دیوار هست و قاب عکس های روی دیوار.همه همان های قدیمی هستند.من اون آدم قدیمی نیستم.پرده رو کنار می زنم یه عرق گیر و لباس زیرهای روی بند که دارن خشک می شن,حتی الان که شبه و چند تا ستاره از آسمون کوچیک تراس پیداست نگاه می کنم.روی تخت می شینم.پاهامو بغل می کنم.تو باز داری می گی به اندازه تمام قلبم دوست دارم.تو هی این جمله روی می گی.همیشه.هر روز هر ثانیه.کاش می دونستی کلمه ها همون لحظه که می گیشون و تموم می شن.انعکاسشون توی دنیا می مونه.توی این کهکشان.توی این اتاق ساکت سیاه.توی تمام قلب من.اما تو نمی دونی.کلمه ها را می گی فقط.انعکاسشون رو نمیشنوی.
تو هر شب ساعت ده و ربع, با صدای سرخوشانه ات, با لبهایی که خط یه لبخند روشه داری به دختری که هر شب داره موهاشو دور انگشتاش می پیچونه و به در تراس نگاه می کنه, به طرح محو لباسهایی که روی بند رخت خشک می شن و گهگاه تکون می خورن و تو هی می گی: به اندازه تمام قلبم دوست دارم.

این چیزها رو که می نویسم هوس می کنم داستانی در مورد جنگ بنویسم.یاد کتاب خرابکاری عاشقانه می افتم که امیلی نوتومپ چند سال پیش نوشت.کاش من اون کتاب رو نوشته بودم.بچه های توی اون کتاب هم توی بازیهای روزانشون دنبال دشمن می گردن.دنبال پیدا کردن یه بهونه توی بچه های محله های دیگه که باهاشون دشمن باشن.کاش من اونو نوشته بودم.کاش اینایی که هر روز دارن آدمها رو می کشن این کتاب رو خونده بودن.
این پیاده رو ها رو دوست ندارم.این معطلی پشت چراغ قرمز و سر چرخوندن و از میون آدمهایی که رد می شن دنبال تو گشتن.این اسم خیابونهایی که پرن از تو همیشه.پر حرفهات پر فشار انگشتات روی انگشتام.پر سر گذاشتن روی شونه هات.پر چشم بستن و آروم خودم رو تا مقصد به خواب زدن.پر از ما.پر از تو.این گوش دادن به آهنگها رو دوست ندارم. این صدای شجریان رو. این زل زدن به کم و کمتر شدن عدد تایمر چراغ قرمز راهنما.این چهارراهها.این خدافظ گفتن ها.این به امید دیدارها و لبخند بعدش که با آدم می مونه چند ثانیه بعدش. این فشاری که از فشار انگشتای اون روی پوست نازک دستاتت حس می کنی.این اولین بار اونجا و آخرین بار آنجا ها رو. این دلگرفتگی های دم صب و اول غروب توی شلوغی و ترافیک شهر.این شبیه تو نبودن آدمها. این کلافگی.این پس کجایی الان گفتن های نامکرر نامکرر.این حرفها رواصلا. دوست ندارم.
دلم دنبال جواب سوالهاش می گرده؟ گیجه...تنهاست....