تبليغاتX
سقوط آزاد
 
امروز روز بزرگداشت کشته های جنگ جهانی اول بود توی فرانسه.امروز برای پونزده میلیون آدمی که توی جنگ جهانی اول کشته شده بودند مردم  دو دقیقه سکوت کردند.دو دقیقه برای پونزده میلیون نفر آدم.با بمب گلوله انجار یا هر چیز دیگه ای این همه آدم کشته شده و اونوقت ما با دو دقیقه سکوت وجدان خودمون رو راحت می کنیم.۹۱ سال از جنگ جهانی می گذره.رهبران کشورها  تصمیم هاشون رو می گیرند  جوری که آب توی دلشون تکون نخوره فرمان جنگ می دن.الانم همه جا جنگه.مهم نیست ....در نهایت ما می تونیم برای کشته شده ها دو دقیقه "دو دقیقه ناقابل "سکوت کنیم....
نوشته شده توسط خانم نویسنده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 |
 
                             Just a Different Perspective by Stephanie Baker

همون لحظه که گزارشگر شبکه بی بی سی رفته پکن و داره غذاهای چینی رو امتحان می کنه منم دارم با دوست جون  تلفنی حرف می زنم.مرد چینی سرخوش سوسکها ی درشت سیاه را به سیخ کشیده و به ردیف چیده روی میز جلوی دستش.توی یه ظرف دیگه هم پر عقرب های عصبیه که مردک اونا رو می ندازه توی یه قابلمه پر از روغن داغ و بعد کبابشون می کنه.من همچنان دارم با تلفن حرف می زنم.داریم راجع به سکس حرف می زنیم(قبل از ازدواج که اسمای مختلفی داره اینجا). توی کله اش پر سواله.توی کله ام پر سواله.می گه اگه قبل از ازدواج هم دختری سکس داشته باشه یا با کسی دوست بوده  باید از شوهرش پنهان کنه.هر کی هم که قبول نداره نمی تونه درک کنه چون جای دخترا نیست.مرد گزارشگر حالا با خوشحالی یه سیخ از عقربهای جزغاله رو که حالا دیگه تکون نمی خورن و رنگشون قهوه ای تیره شده و دمهای نوک تیزشون هر کدوم توی یه جهتی خشک شده رو می گیره دستش و انگار که کار کار همیشه اش باشه آروم یکی از عقربها رو می خوره و میگه مزه شون بد نیست.من فقط نگاه می کنم و به حرفای دوستم گوش می دم.چند دقیقه بعد گزارشگر که همچنان سرخوشه سر از یه رستوران چینی درمیاره.داره همراه بقیه  آشپزی می کنه.غذای پر طرفدارشونم گوشت خوک شناوره.سرآشپز میگه این پرطرفدارترین غدای ماست.گوشت خوک رو که پختن یه ملاقه آب نمی دونم چی چی بهش اضافه می کنن و می ذارن یه جای سرد.بعد غذا اماده است.شبیه به کرم کارامل می مونه که تپه  خاکی کوچیک روش سبز شده باشه.ما همچنان داریم حرف می زنیم.مامان از جلو رد می شه و بهم نوچ نوچ می کنه.یعنی تو چقدر حرف می زنی.نمی دونه داریم یکی از مسایل بغرنج نسل بیچارمون رو حل می کنیم!آخر حرفها به این نتیجه می رسیم که چون بافت جامعه ما اینطوریه دخترها باید مخفی کنن.مگه همسرشون خیلی خاص باشه که گذشته زنش براش مهم نباشه.(البته از این مردها هم پیدا شده!)گوشی رو که قطع می کنم به شباهت گوشت خوک خوردن و عقرب خوردن با سکس توی جامعه خودمون می افتم.چون از اول به اینها با دید یه چیز کثیف و بد نگاه کردیم به نظرمون مزخرف و کثیف و آشغال میان.شاید مقایسه بدی کردم وجه شبه کثیف و بد بودن سکس نیست.وجه شبه توی ذهن من  غیر قابل قبول بودنه. هر دوش توی جامعه ما مثل همن.شاید اگه ما هم از اول با این چیزها بزرگ شده بودیم و توی فرهنگمون بود انقدر باهاش کلنجار نمی رفتیم.

عکس....

 

 

نوشته شده توسط خانم نویسنده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 |
 
طاقت دیدن خاله رو نداشتم.طاقت لباس مخصوص و دمپایی مخصوص پوشیدن  و رفتن توی اتاق آی سی یو.دیدن دختر خاله روی تخت و  دیدن اینکه کلی سیم و لوله بهش وصل کردند.مامان اما رفته بود داخل اتاق.با چند تا از شاگردهاش رفته بودن داخل.دختر خاله که حرف نمی زنه.یه کیسه کشیدن روی موهاش .موهای خرمایی اش . .چند خراش روی شیقه اش و خونی که خشک شده روی صورت سفیدش.ابروهایی که حالا تک و تو ک موهای زیادیش درومده و چشمایی که خوابن انگار و خواب نیستند.  لبایی که ساکت بسته شده.انگار داره لبخند می زنه.نگاه کن.هر کی میاد بالای سرش اینو می گه با خودش.اما دختر خاله ساکت افتاده روی تخت. صدای دستگاه می آد و  یه قلب گوشه دستگاه روشن خاموش می شه و مامانم حتما به کبودی های روی صورتش هی  نگاه می کرده و اشک می ریخته .اشک می ریخته.

مامان بابا و دوستاش بیرون توی سالن دارن گریه می کنن بی صدا.براش دسته گل آوردن اما گلها رو کجا بذارن؟جا که نیست.پس گذاشتنش کف سالن کنار صندلی ها کسی حوصله نداره.

مثلا دارم درس می خونم.با مداد شکلهای بی معنی می کشم گوشه کتاب و می نویسم " کما". یاد خونه اش می افتم.که الان سوت و کوره.تلفنش هی زنگ می خوره و اون نیست که گوشی رو برداره و با لبخند جواب بده:" سلام خوشگل" . نگاهم توی خونه اش می چرخه.دفش که زده بود بالای تلویزیون.مبلهای یه دست سفیدش , قورباغه سبزی که شاگرداش بهش داداه بودند و اون همیشه لم داده به مبل بود و هر کی میشست اونجا ورش می داشت و توی مشتش فشارش می داد.کتابهاش و عکسی که ازش انداخته بودند توی یه کافه توی هند..موهای خرمایی تابدارش که تا روشی شونه اش می رسید و نگاه عسلی مهربونش به دوربین و لبخند آرومش و لباسی که یادم نمیاد چه رنگی بود.ردیفف صندلی های چوبی پایه بلند و مرد هندی سیاهی که داشت مشتری ها را راه می انداخت و سکوت توی عکس.اینا یادم میاد و صداش که مدام توی مخم چکش می زنه که بیشتر بیا پیشم.من بیشتر نرفتم پیشش.یعنی من اصلن نرفتم پیشش.درس و دانشگاه و کار و یه مشت درگیریها.نمی دونم به هوش میاد یا نه اما این روزها همه اش مامانم رو دلداری می دم با یه مشت جمله های بی سر و ته .  هی یاد فیلم talk to  her می افتم.دختر زیبای توی اون فیلم هم بالاخره چشماشو باز کرد.بالاخره.تو هم چشماتو باز مکنی.

نوشته شده توسط خانم نویسنده در جمعه پانزدهم آبان 1388 |
 
                           Same mistake by =iNeedChemicalX on deviantART

هیشکی خونه نیست.روی مبل داخل هال لم دادم و دارم مرصادالعباد می خونم. دم دمای غروبه.تنهام.مثل همیشه.می خونم که : "تا اکنون که به پر و بال خویش می پریدی پروانه ای دیوانه بودی,اکنون که به پر و بال ما می پریدی, یکدانه ای یگانه شدی.اکنون از مایی , نه ای بیگانه,بل که همه مایی, از میان برگیر بهانه.هم دری هم دردانه.هم جانی هم جانانه....."

شناور می شم توی خونه.به این کلمه ها فکر می کنم.به پروانه دیوانه.به این حرفت که گفتی داری عارف می شی.به اینکه سکس منو به کجا کشوند؟به کتابهای عارفانه.مثنوی و مرصادالعباد و اسرارالتوحید و کلی چیزی های دیگه که نخوندم هنوز و کارهایی که نکردم هنوز و نیشخندی که توی این حرفت بود:" داری عارف می شی" و سکسی که وجود داره.وجود داشته و من هی پسش زدم...

عکس...

نوشته شده توسط خانم نویسنده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 |
 

 

یه شب که مهمونی بودیم زنگ زدی به گوشیم. حرف زدیم و حرف زدیم.تب تند انتخابات بود .رفتم توی یکی از اتاقها. اتاق مال بچشون بود. یه  تخت گذاشته بودن کنار دیوار و قاب عکسهای روی دیوار و دری که باز می شد به تراس و کوچه.همینطور که حرف می زدی و گوش می دادم آروم نشستم روی تخت.پشتمو تکیه دادم به دیوار و پاهامو بغل کردم.به حرف هات گوش دادم و لحن کلمه ها که از دهنت بیرون میومد .به سرزندگی کلمه هات.و موهام رو که از روسریم بیرون اومده بودم  هی دور انگشتام پیچوندم پیچوندم پیچوندم.آخر حرفات,( یادت نمیاد نه.) گفتی به اندازه تمام قلبم دوستت دارم. کلمه " تمام" رو با تمام وجودت گفتی.

چند ماه گذشته.دوباره همون جا که اونبار بهم زنگ زدی دعوتیم.حوصله ندارم.کلی حرف زدیم.شوهای بی سر و ته نگاه کردیم .اما ته دلم یه جوریه. پا میشم میام تو اتاق بچه.به دری نگاه می کنم که همچنان در رو به تراسه و تخت کنار دیوار هست و قاب عکس های روی دیوار.همه همان های قدیمی هستند.من اون آدم قدیمی نیستم.پرده رو کنار می زنم یه عرق گیر و لباس زیرهای  روی بند که دارن خشک می شن,حتی الان که شبه و چند تا ستاره از آسمون کوچیک تراس پیداست نگاه می کنم.روی تخت می شینم.پاهامو بغل می کنم.تو باز داری می گی به اندازه تمام قلبم دوست دارم.تو هی این جمله روی می گی.همیشه.هر روز هر ثانیه.کاش می دونستی کلمه ها همون لحظه که می گیشون و تموم می شن.انعکاسشون توی دنیا می مونه.توی این کهکشان.توی این اتاق ساکت سیاه.توی تمام قلب من.اما تو نمی دونی.کلمه ها را می گی فقط.انعکاسشون رو نمیشنوی.

تو هر شب ساعت ده و ربع, با صدای سرخوشانه ات, با لبهایی که خط یه لبخند روشه داری به دختری که هر شب داره موهاشو دور انگشتاش می پیچونه و به در تراس نگاه می کنه, به طرح محو لباسهایی که روی بند رخت خشک می شن و گهگاه تکون می خورن و تو هی  می گی: به اندازه تمام قلبم دوست دارم.

عکس عشقولانه

نوشته شده توسط خانم نویسنده در شنبه نهم آبان 1388 |
 
تلویزیون و ماهواره هر روز هر ساعت پره از خبر جنگ و انفجار و کشتار و خون و مرگ.این صحنه ها رو نگاه می کنم.آمبولانسهایی که با سرعت دارن می رن.مردم سراسیمه و وحشت زده ای که ریختن تو خیابونها.خون هایی که ریخته کف خیابونها صدای انفجاری که چند دقیقه قبل بوده.آدمهایی دراز به دراز افتاده روی تخت بیمارستان.انگار یه مشت بچه دارن دنیا رو می گردونن.یه مشت بچه ای که دستشون تفنگ و مواد منفجره گذاشتن و اونا با کیف دارن همه جا رو منفجر می کنن.نه بچه ها پاکتر از این حرفهان که به خوام این آدمهاررو به اونا تشبیه کنم.تشبیه بدی کردم.

این چیزها رو که می نویسم هوس می کنم داستانی در مورد جنگ بنویسم.یاد کتاب خرابکاری عاشقانه می افتم که امیلی نوتومپ چند سال پیش نوشت.کاش من اون کتاب رو نوشته بودم.بچه های توی اون کتاب هم توی بازیهای روزانشون دنبال دشمن می گردن.دنبال پیدا کردن یه بهونه توی بچه های محله های دیگه که باهاشون دشمن باشن.کاش من اونو نوشته بودم.کاش اینایی که هر روز دارن آدمها رو می کشن این کتاب رو خونده بودن.

نوشته شده توسط خانم نویسنده در دوشنبه چهارم آبان 1388 |
 
اولین بار که بوسم کرد احساس کردم ج..ده شدم.بیچاره من.بیچاره دختر ایرونی ها......
نوشته شده توسط خانم نویسنده در پنجشنبه سی ام مهر 1388 |
 
       

این پیاده رو ها رو دوست ندارم.این معطلی پشت چراغ قرمز و سر چرخوندن و از میون آدمهایی که رد می شن دنبال تو گشتن.این اسم خیابونهایی که پرن از تو همیشه.پر  حرفهات پر فشار انگشتات روی انگشتام.پر سر گذاشتن روی شونه هات.پر چشم بستن و آروم خودم رو  تا مقصد به خواب زدن.پر از ما.پر از تو.این گوش دادن به آهنگها رو دوست ندارم. این صدای شجریان رو. این زل زدن به کم و کمتر شدن عدد تایمر چراغ قرمز راهنما.این چهارراهها.این خدافظ گفتن ها.این به امید دیدارها و لبخند  بعدش که با آدم می مونه چند ثانیه بعدش. این فشاری که از فشار انگشتای اون روی پوست نازک دستاتت حس می کنی.این اولین بار اونجا و آخرین بار آنجا ها رو. این دلگرفتگی های دم صب و اول غروب توی شلوغی و ترافیک شهر.این شبیه تو نبودن آدمها. این کلافگی.این پس کجایی الان گفتن های نامکرر نامکرر.این حرفها  رواصلا. دوست ندارم.

نوشته شده توسط خانم نویسنده در جمعه هفدهم مهر 1388 |
 
هوس دیزی می کنم هی. و قتی از جلوی همون رستوران سنتی رد می شم.خدایا چرا باید هی کارم اون طرفها باشه که مجبور شم از در اون رستوران رد شم.خودم رو با نوشته روی کاغذ تبلیغاتی دانشگاه فراگیر پیام نور  سرگرم می کنم که پسرکی داده به دستم.سعی می کنم یادم نیاد اون دیزی خوردن رو.اون لبهای چرب و نارنجی رو و اون حرفها رو.اندازه تمام تهران بغض دارم.اندازه تمام این خیابون ولیعصر.اندازه همه این ماشین ها و ساختمونها و پرنده هایی که گه گاه از بالای آسمون آفتابی اینجا رد می شن.دلم دیزی می خواد...

دلم دنبال جواب سوالهاش می گرده؟ گیجه...تنهاست....

نوشته شده توسط خانم نویسنده در شنبه یازدهم مهر 1388 |
 
 پارسال این موقع همه اش دلتنگ بودم.دلتنگ فراموش کردن یک آدم , یک اسم و مشتی حرف و حرف و حرف.پاییز پارسال پر بارون بود.پر بارونهایی که من دیدمشون فقط و کسی خبردار نشد ازشون.هر روز به این فکر می کردم تویی که من یه روز باهات آشنا شده بودم, چرا باید سر راه هم قرا رمی گرفتیم حالایی که با هم نیستیم؟ این حرفها چقدر تکراریه؟چقدر بوی کهنگی می ده.خمیر مایه ما آدمها رو از این چیزها ساختن.دوست داشتن و دوست داشتن و نشدن.چند میلیارد نفر همین احساس رو داشتن و داردن هنوز و خواهند داشت توی این دنیای بزرگ عجیب؟
نوشته شده توسط خانم نویسنده در پنجشنبه نهم مهر 1388 |