تبليغاتX
سقوط آزاد

سقوط آزاد

بغل زن یه خانمه نشستم توی اتوبوس.یه مسیر 45 دقیقه ای کنار هم بودیم.برای اینکه صدای آهنگی رو که راننده گذاشته بودد نشنوم داشتم دلکش گوش می دادم.نگاهم افتاد به خانمه.چادری بود و عینکی و جوری چادرش رو گرفته بود که دماغ و دهنش پیدا نبود.منقبض شده بود توی خودش.توی این جور موقعیتها کنار اینجور آدما دلم میخاد لباسهامو  دونه دونه  دربیارم و همه رو از پنجره اتوبوس بندازم بیرون تا تو هوا پرواز کنن و بعد گیر کنن به درختای وسط اتوبان. لخت لخت بشینم کنارش و اون وحشت کنه زل بزنه بهم (چیزی هم زیرلبش بگه احتمالن)منم آروم پا مو بندازم رو پام و آهنگمو گوش بدم....

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 14:17  توسط خانم نویسنده  | 

از باشگاه برمی گشتم.تنها. تنهایی رو مزه مزه می کردم. خسته  و بی حال ارزو تنبلانه کرد که کاش با یه نخی میشد خونه رو بکشم تا اینجا و زود بپرم توش. بعد سر بلند کردم که دیدم عجب غروبیه.برگای این کوچه باغیه عجب دلبری می کنه.مخصوصن رنگ آسمون که صورتی جیغ بود دقیقن رنگ مداد صورتی هایی که کلاس اولی بودیم باهاش مشق می نوشتیم.که وقتی نوکشون رو با زبون خیس می کردیم پررزنگتر می نوشت و دیگه پاک کردنش محال بود.هی اومدم و هی اومدم و به این صورتی جیغ (نه سرخابی) نگاه کردم و نگاه کردم. نمی دونم چرا بعد از مدتها حس نکردم که توی یه دایره دارم دور خودم می چرخم الکی .آقای جان.

بعد دلمان تنگ شد...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 19:15  توسط خانم نویسنده  | 

موقع درس خوندن همین که حسابی رو دور تمرکزم و مثل آدم درس می خونم از سکوت دور و برم یاد سالن مطالعه خوابگاه می افتم  و اون همه دختری که سرشون توی کتابهاشون بود و تند تند می خوندند. به تک تک دخترهایی  فکر می کنم که می خوندن و می خوندن و می خوندن.... حالا چیکار می کنن؟ چند دقیقه بهشون فر می کنم.به آدمهایی که اسمشونم بلد نیستم.بعد مثنوی  بازی رو که جلوم رو میزه نگاه می کنم و سعی می کنم به هیشکی فکر نکنم.قفط به این فکر کنم که داستان پادشاه جهودی که نصرانیها را می کشت به کجا می رسه و هی تو دلم به مولانا دهن کجی کنم که چقدر  حس و حال ما دوتا با هم فرق کرده امسال برعکس پارسال و خیلی چیزهای دیگه.....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 21:3  توسط خانم نویسنده  | 

داشتم پیاده برمیگشتم خونه.تو زردی درختهای سرراه و رفت و آدم مردم و هوای سرد به کنکورم فکر میکردم  که یاد چند سال افتادم.اون موقع ها که مدرسه می رفتم و  چند تا از دخترهای همسایه کنکور داشتند و روز قبل از کنکور رفته بودند امزاده شهرمون واسه دعا و التماس و زاری که امامزاده کمکشون کنه جای خوب قبول شن.نتایج که اومد چندتاشون قبول نشدن یکیشونم قبول شد کشاورزی و بعد از چند سال شنیدیم شوهرکرد.حالا چرا یاد این افتادم نمیدونم.یاد این افتادم که انگار "شوهرکردن"واسه خیلی از دخترها ته همه چیزه.ته زندگی.ته آرزو ته چیزهای خوب....

حالا خودم چرا میخوام شوهر کنم؟

وست جانم دیوانه وار بوبن رو دا که بخونم.خوندم.دلم یاغیگری می خواد.دلم می خواد بزنم زیر همه چیز و برم پی کارم.فرار کنم از همه......)

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 9:5  توسط خانم نویسنده  | 

امروز دم غروب تو کلاس کلیات داشتیم بیت های توی جزوه هامون رو می خوندیم  و دنبال ایهام و کنایه و این جور چیزها بودیم.وسط اون هیرو ویر استاد جان _که هر 5دقیقه یه بار یه بیت خوشگل همین جوری می خونه_ یه شعر از قیصر خوند.این شعر رو....

با توام

ای لنگر تسکین!

ای تکانهای دل!

ای آرامش ساحل!

با تو ام

ای نور!ای منشور!

ای تمام طیفهای آفتابی!

ای کبود ارغوانی!

ای بنفشابی!

با توام ای دلشوره شیرین!

با توام

ای شادی غمگین!

با تو ام ای غم!

غم مبهم!

ای نمی دانم!هر چه هستی باش!

اما کاش....

نه جز اینم آرزویی نیست:

هر چه هستی باش!

اما باش!

بعد هی گوشه جزوه نوشتم هرچه هستی باش اما باش...اما باش...کاش همه آدم بی معرفتهای دنیا این شعر رو خونده باشند.کاش من حواسم رو جمع کرده بودم دوباره زخمی نشم.کاش من باز قلبم....

+ نوشته شده در  جمعه هفتم آبان 1389ساعت 9:0  توسط خانم نویسنده  | 

1-      شاملو ی عزیز میگه:"آه ای یقین  یافته بازت نمی نهم."بعد ما این شعر رو تبدیلش می کنیم  به "چیز شعر"....

2-      یه وقتایی معذرت خواستن فایده نداره جواب نمیده.جاش می مونه تو روح طرفی که حالا داری ازش معذرت می خوای....

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 0:19  توسط خانم نویسنده  | 

توی اولین کتابی که هدیه دادی بهم "عشق شعر حکمت" از ادگار مورن  اولش نوشته بودی:"اصالت عشق تنها در بازتاب حقیقت ما بر دیگری است و سرانجام, دیگری را از چشم خود دیدن نیست, در این است که امکان می دهد حقیقت دیگری به ما تسری یابد.

برای عزیزم...... که بودنش بهانه محکم زندگی است

24 آبان 88

 

و اول برادران کارامازوف:

چوب اسکیامو میدم به تو!

تو که اومدی, اسکی کردن به تنهایی دیگه لذت بخش نبود...

با تو , دنیا به من لبخند زدJ

تولدت مبارک

و کتابهای دیگه و نوشته های اول بقیشون.

 

یادم باشه برادران کارامازوف رو پس بدم.چوب اسکیهای عزیزت.تو هنوز باید تنهایی به اسکی کردنهای عزیزت ادامه بدی.

ادامه بده....

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 0:52  توسط خانم نویسنده  | 

چند روزه آرومم.باز خودمم انگار.آدمی نیست که  فقط بلد باشه سیاهی های دنیا رو ببینه و از تماشای ابرها , گلها, بچه ها  و رنگها لذت نبره.دو روزه که خوبم.فکر می کنم این یک سال و یک ماهه خاب بوده اصلن.پس دلتنگ نمی شم.زندگی می کنم  مثل هر روز و یاد کسی که همیشه باهام بود رو فراموش می کنم.بلد شدم دیگه.آدمها یادم دادن.همین آدمهایی که تکلیفشون با خودشون معلوم نیست.هنوز زندگی رو شروع نکردیم از روز جدایی انقدر مطمئن حرف می زنن که از رنگ چشماشون.

موبایلم خاموشه.انگار به یه تعطیلات عالی رفتم.میخوام این تعطیلات رو ادامه بدم و یادم نیاد چیزی چیزهایی.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 16:37  توسط خانم نویسنده  | 

تو دلم پر حرفه اما نمی دونم چه مرگمه.نمی تونم بنویسم.چون همه حرفام رو می ریزم به پای کسی که قبولم نداره حتی یه ذره! خنده داره می دونم.

دارم گنگ می شم.کر و کور و لال....

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 18:5  توسط خانم نویسنده  | 

ناهار توی ماه رمضون چه صفاییی داره!مخصوصن موقع غذا خوردن صدای موذن از بلند گوی مسجد محله بیاد!

خوشمزه است مثل چیز دزدی!


+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 10:50  توسط خانم نویسنده  |