بغل زن یه خانمه نشستم توی اتوبوس.یه مسیر 45 دقیقه ای کنار هم بودیم.برای اینکه صدای آهنگی رو که راننده گذاشته بودد نشنوم داشتم دلکش گوش می دادم.نگاهم افتاد به خانمه.چادری بود و عینکی و جوری چادرش رو گرفته بود که دماغ و دهنش پیدا نبود.منقبض شده بود توی خودش.توی این جور موقعیتها کنار اینجور آدما دلم میخاد لباسهامو دونه دونه دربیارم و همه رو از پنجره اتوبوس بندازم بیرون تا تو هوا پرواز کنن و بعد گیر کنن به درختای وسط اتوبان. لخت لخت بشینم کنارش و اون وحشت کنه زل بزنه بهم (چیزی هم زیرلبش بگه احتمالن)منم آروم پا مو بندازم رو پام و آهنگمو گوش بدم....
از باشگاه برمی گشتم.تنها. تنهایی رو مزه مزه می کردم. خسته و بی حال ارزو تنبلانه کرد که کاش با یه نخی میشد خونه رو بکشم تا اینجا و زود بپرم توش. بعد سر بلند کردم که دیدم عجب غروبیه.برگای این کوچه باغیه عجب دلبری می کنه.مخصوصن رنگ آسمون که صورتی جیغ بود دقیقن رنگ مداد صورتی هایی که کلاس اولی بودیم باهاش مشق می نوشتیم.که وقتی نوکشون رو با زبون خیس می کردیم پررزنگتر می نوشت و دیگه پاک کردنش محال بود.هی اومدم و هی اومدم و به این صورتی جیغ (نه سرخابی) نگاه کردم و نگاه کردم. نمی دونم چرا بعد از مدتها حس نکردم که توی یه دایره دارم دور خودم می چرخم الکی .آقای جان.
بعد دلمان تنگ شد...
موقع درس خوندن همین که حسابی رو دور تمرکزم و مثل آدم درس می خونم از سکوت دور و برم یاد سالن مطالعه خوابگاه می افتم و اون همه دختری که سرشون توی کتابهاشون بود و تند تند می خوندند. به تک تک دخترهایی فکر می کنم که می خوندن و می خوندن و می خوندن.... حالا چیکار می کنن؟ چند دقیقه بهشون فر می کنم.به آدمهایی که اسمشونم بلد نیستم.بعد مثنوی بازی رو که جلوم رو میزه نگاه می کنم و سعی می کنم به هیشکی فکر نکنم.قفط به این فکر کنم که داستان پادشاه جهودی که نصرانیها را می کشت به کجا می رسه و هی تو دلم به مولانا دهن کجی کنم که چقدر حس و حال ما دوتا با هم فرق کرده امسال برعکس پارسال و خیلی چیزهای دیگه.....
حالا خودم چرا میخوام شوهر کنم؟
(دوست جانم دیوانه وار بوبن رو دا که بخونم.خوندم.دلم یاغیگری می خواد.دلم می خواد بزنم زیر همه چیز و برم پی کارم.فرار کنم از همه......)
امروز دم غروب تو کلاس کلیات داشتیم بیت های توی جزوه هامون رو می خوندیم و دنبال ایهام و کنایه و این جور چیزها بودیم.وسط اون هیرو ویر استاد جان _که هر 5دقیقه یه بار یه بیت خوشگل همین جوری می خونه_ یه شعر از قیصر خوند.این شعر رو....
با توام
ای لنگر تسکین!
ای تکانهای دل!
ای آرامش ساحل!
با تو ام
ای نور!ای منشور!
ای تمام طیفهای آفتابی!
ای کبود ارغوانی!
ای بنفشابی!
با توام ای دلشوره شیرین!
با توام
ای شادی غمگین!
با تو ام ای غم!
غم مبهم!
ای نمی دانم!هر چه هستی باش!
اما کاش....
نه جز اینم آرزویی نیست:
هر چه هستی باش!
اما باش!
بعد هی گوشه جزوه نوشتم هرچه هستی باش اما باش...اما باش...کاش همه آدم بی معرفتهای دنیا این شعر رو خونده باشند.کاش من حواسم رو جمع کرده بودم دوباره زخمی نشم.کاش من باز قلبم....
1- شاملو ی عزیز میگه:"آه ای یقین یافته بازت نمی نهم."بعد ما این شعر رو تبدیلش می کنیم به "چیز شعر"....
2- یه وقتایی معذرت خواستن فایده نداره جواب نمیده.جاش می مونه تو روح طرفی که حالا داری ازش معذرت می خوای....
توی اولین کتابی که هدیه دادی بهم "عشق شعر حکمت" از ادگار مورن اولش نوشته بودی:"اصالت عشق تنها در بازتاب حقیقت ما بر دیگری است و سرانجام, دیگری را از چشم خود دیدن نیست, در این است که امکان می دهد حقیقت دیگری به ما تسری یابد.
برای عزیزم...... که بودنش بهانه محکم زندگی است
24 آبان 88
و اول برادران کارامازوف:
چوب اسکیامو میدم به تو!
تو که اومدی, اسکی کردن به تنهایی دیگه لذت بخش نبود...
با تو , دنیا به من لبخند زدJ
تولدت مبارک
و کتابهای دیگه و نوشته های اول بقیشون.
یادم باشه برادران کارامازوف رو پس بدم.چوب اسکیهای عزیزت.تو هنوز باید تنهایی به اسکی کردنهای عزیزت ادامه بدی.
ادامه بده....
چند روزه آرومم.باز خودمم انگار.آدمی نیست که فقط بلد باشه سیاهی های دنیا رو ببینه و از تماشای ابرها , گلها, بچه ها و رنگها لذت نبره.دو روزه که خوبم.فکر می کنم این یک سال و یک ماهه خاب بوده اصلن.پس دلتنگ نمی شم.زندگی می کنم مثل هر روز و یاد کسی که همیشه باهام بود رو فراموش می کنم.بلد شدم دیگه.آدمها یادم دادن.همین آدمهایی که تکلیفشون با خودشون معلوم نیست.هنوز زندگی رو شروع نکردیم از روز جدایی انقدر مطمئن حرف می زنن که از رنگ چشماشون.
موبایلم خاموشه.انگار به یه تعطیلات عالی رفتم.میخوام این تعطیلات رو ادامه بدم و یادم نیاد چیزی چیزهایی.
دارم گنگ می شم.کر و کور و لال....
خوشمزه است مثل چیز دزدی!
